تبليغاتX
من عشق سهراب

من عشق سهراب

مشق عشق

قبله ی من

 

 

قبله من  
چه قدر ساده و آرام،
چه قدر صبور و صميمي،
تو در من آميختي.
باور کن تو را در اولين نماز نخوانده جستجو کردم
که هنوز به قنوت گريه نرسيده سلامم دادي.
بعد...
من ماندم و دستان پر دعايي
که به آسمان پر استجابت چشمانت آويخته شد.
اصلا بيا و تو بگو...
تو بگو کدامين سو قبله ي من است!؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 15:51  توسط امیر  | 

تا نبض خيس صبح

 

آه، در ايثار سطح ها چه شكوهي است !
اي سرطان شريف عزلت!
سطح من ارزاني تو باد!

يك نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد.
يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب
در وسط دگمه هاي پيرهنش بود.
از علف خشك آيه هاي قديمي
پنجره مي بافت.
مثل پريروزهاي فكر، جوان بود.
حنجره اش از صفاف آبي شط ها
پر شده بود.
يك نفر آمد كتاب هاي مرا برد.
روي سرم سقفي از تناسب گل ها گشيد.
عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد.
ميز مرا زير معنويت باران نهاد.
بعد، نشستيم.
حرف زديم از دقيقه هاي مشجر.
از كلماتي كه زندگي شان ، در وسط آب مي گذشت.
فرصت ما زير ابرهاي مناسب
مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه
حجم خوشي داشت.

نصفه شب بود، از تلاطم ميوه
طرح درختان عجيب شد.
رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت.
بعد
دست در آغاز جسم آب تني كرد.
بعد در احشاي خيس نارون باغ
صبح شد.

                                                                                               سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 13:52  توسط امیر  | 

واقعیت , خوبی , زیبایی.

 

 

واقعیت , خوبی , زیبایی. در این دنیا , جز این سه , هیچ چیز دیگر به جستجو نمی ارزد. نخستین با اندیشیدن , علم. دومین با اخلاق , مذهب. و سومین با هنر.

                                                                                    دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 15:10  توسط امیر  | 

گل سرخ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 8:43  توسط امیر  | 

گل من باغچه نو مبارک

 

 

چقدر سخته توی چشم های کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جایش یه زخم همیشگی را به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز هم دوسش داری.

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدهی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده.

چقدر سخته توی خیالت ساعت ها با او حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی.

چقدر سخته وقتی پشتت بهش است دونه های اشک گونه هات را خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوستش داری.

چقدر سخته گل آرزوهات رو توی باغ دیگری ببینی و هزار بار توی خودت بشکنی و اون وقت آرام زیر لب بگی.

گل من باغچه نو مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 21:8  توسط امیر  | 

روشنی, من, گل, آب

 

ابري نيست .
بادي نيست.
مي نشينم لب حوض:
گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب.
پاكي خوشه زيست.

مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.

نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست.
چيزهايي هست ، كه نمي دانم.
مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.
مي روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم.
راه مي بينم در ظلمت ، من پرواز فانوسم.
من پرواز نورم و شن
و پر از دار و درخت.
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.
پرم از سايه برگي در آب:
چه درونم تنهاست.

There is no cloud
There is no wind
I sit beside the pond
The swimming fishes, light, I, flower, water
The pureness of the cluster of life

My mother reaps the sweet basil
Bread, sweet basil, cheese, a cloudless sky, wet garden petunia
Within the garden flowers: Salvation is at hand

Over the footbath in a copper bowl what caresses the light pours
The ladder at the garden corner, brings morning on earth,
A smile hides behind everything
The time’s wall has a hole through which my face is seen
There are things, which I don’t know
I know that I will die if I cut away a leaf
I ascend, rise to the peak, I posses wings and feathers
I can see in the darkness, I’m brimful of lanterns
I’m brimful of sun and sand
I’m brimful of vines
I’m brimful of path, of bridge, of river, of wave
I’m brimful of the shadows of reeds in the water
I’m brimful of the movement of that willow tree at the garden’s end
How my inside is empty

                                                                       سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 9:29  توسط امیر  | 

ای خدا ... تنهایم!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 21:24  توسط امیر  | 

غبار لبخند

 

مي تراويد آفتاب از بوته ها.
ديدمش در دشت هاي نم زده
مست اندوه تماشا ، يار باد،
مويش افشان ، گونه اش شبنم زده.

لاله اي ديديم - لبخندي به دشت-
پرتويي در آب روشن ريخته.
او صدا را در شيار باد ريخت:
"جلوه اش با بوي خنك آميخته."

رود، تابان بود و او موج صدا:
"خيره شد چشمان ما در رود وهم."
پرده روشن بود ، او تاريك خواند:
"طرح ها در دست دارد دود وهم."

چشم من بر پيكرش افتاد ، گفت:
"آفت پژمردگي نزديك او."
دشت: درياي تپش، آهنگ ، نور.
سايه مي زد خنده تاريك او.

                                                                                 سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 10:40  توسط امیر  | 

عشق نقاش ماست ...

 

 

عشق ، تصویر جاودانی ماست

یادگار تب جوانی ماست

با همین سادگی و بی رنگی

عشق ، نقاش ماست ، مانی ماست:

- در زمین- این سیا قلم هایش

طرح دنیای آسمانی ماست

 

عشق ، این واژه به ظاهر گنگ

به وضوح غم نهانی ماست

خبر از جای ما چه می گیری؟

عشق ، تمثیل لا مکانی ماست

سمت خوبی ، دو کوچه مانده به دوست

این خودش ، بهترین نشانی ماست

 

عشق ، چیزی است مثل یک لبخند

که نمودار مهربانی ماست

عمر بی عشق ما ، مصادف با:

مرگ جانسوز و ناگهانی ماست 

باید از او مواظبت بکنیم

عشق ، میراث باستانی ماست

                                                                                           سهیل محمودی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 17:52  توسط امیر  | 

از سبز به سبز

 

من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگي‌ام را بچرد.

من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني مي‌بينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.

من در اين تاريكي
درگشودم به چمن‌هاي قديم،
به طلايي‌هايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.

من در اين تاريكي
ريشه‌ها را ديدم
و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم.

                                                                                   سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 11:36  توسط امیر  | 

تو را من چشم در راهم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 15:7  توسط امیر  | 

همراه

 

تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم.
دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود.
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود.
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد.
لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود.
تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها.
من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم.
آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند،
درها عبور غمناك مرا مي جستند.
و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم.
ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي.
صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت:
همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته ! همه
تپش هايم.
من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم.
دستم را به سراسر شب كشيدم ،
زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.
خوشه فضا را فشردم،
قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد.
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم.

ميان ما سرگرداني بيابان هاست.
بي چراغي شب ها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي آتش هاست.
ميان ما "هزار و يك شب" جست و جوهاست.

                                                                                        سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 15:39  توسط امیر  | 

نمی دانم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 20:11  توسط امیر  | 

پشت دریاها

 

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

                                                                                       سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 20:53  توسط امیر  | 

سراب

 

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
نيست در آن نه گياه و نه درخت.
غير آواي غرابان، ديگر
بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

در پس پرده‌يي از گرد و غبار
نقطه‌يي لرزد از دور سياه:
چشم اگر پيش رود، مي‌بيند
آدمي هست كه مي‌پويد راه.

تنش از خستگي افتاده ز كار.
بر سر و رويش بنشسته غبار.
شده از تشنگي‌اش خشك گلو.
پاي عريانش مجروح ز خار.

هر قدم پيش رود، پاي افق
چشم او بيند دريايي آب.
اندكي راه چو مي‌پيمايد
مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب.

                                                                                      سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 14:19  توسط امیر  |